مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
بهر حال نجات پيدا كرده بود.
به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.
مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت :
- میشه بپرسم اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدوم گوری بودي؟
نوشته شده توسط مجید در 89/09/08 ساعت 10:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ایمیل جهت ارتباط با مدیر وبلاگ
okynki@yahoo.com
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
